تبليغاتX
۞۞۞۞ FUN ۞۞۞۞
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
Khaterat 14 Malavan Enghelisi

سوم فروردین

ما امروز به خاک ایران تجاوز کردیم همه اش هم تقصیر فیلیکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهای نیلگون خلیج فارس شدیم اون گفت نه نشدیم جی پی اس نشون میده که نشدیم. راست هم می گفت ولی باز هم تقصیر اون بود چون من صد دفعه گفتم از این جی پی اس های ارزان ژاپنی نخریم بریم جی پی اس صاایران بخریم که الان صنعت الکترونیک دنیا رو قبضه کرده و یک اینچ هم خطا نداره ولی به گوشش نرفت که نرفت.

چهارم فروردین

این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. دیروز وقتی ما خواستیم از قایق تندرو پیاده شیم هرچی من خواستم کرایه ی قایق را بدم آن آقا ریشوئه که پشت تیربار بود گفت نه، حساب شده. وقتی هم که ما پیاده شدیم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سیاه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پیروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلی تحویلمون گرفتند.

پنجم فروردین

اینجا عید است انگار. ایرانی ها هم بابانوئل دارند منتها یک مقدار ریش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ایرانی ها در عید نوروز به دیدن هم می روند و هی تخمه می خورند و هی همدیگر را می بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اینجا به ما یک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تویش زندگی کنیم، یک آپارتمان را هم تکی داده اند به فی. هرچه هم که ما می گوییم خب این چه کاریه که ما توی این آپارتمان پای یکی مان توی دهن آن یکی باشد و مثل ساردین بخوابیم و فی تنهایی توی آن آپارتمان باشد به خرجشان نمی رود و می گویند اختلاط زن و مرد نباید باشد. فیلیکس به آنها گفت بابا ما توی ناوچه که بودیم همه یک جا می خوابیدیم هیچ مساله ای هم نبود. ولی اینها با وجود اینکه خیلی مهربان هستند به خرجشان نمی رود.جان گفت:ولی این کار شما مصداق انفرادیست.ولی آقا ریشوئه گفت:تقصیر ما نیست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتید الان آن خواهر در انفرادی نمی افتاد.یک روسری هم سر فی کرده اند که شده عینهو کلفت های داستان های دیکنز. 

ششم فروردین

امروز تورلیدرمان آمد و ما را برد دیدن کاخ های شاه. توی راه گفت که شاه و درباریان چقدر پول ملت را حیف و میل می کرده اند و کاخ هایشان را پر از اجناس آنتیک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق های کاخ را دیدیم خالی بود. یک جا فقط یک میزناهارخوری بود که می گفتند خیلی گران است و شاه پشت آن بیت المال را میل می کرده. یک جا هم یک میز تحریر بود که من از تور لیدر پرسیدم این چرا باقی مانده؟ که تور لیدر تکانش داد و دیدیم لق می زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ های مشرق زمین خبری نبود و من فهمیدم رسانه های ما چقدر به ما دروغ می گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتی که خیلی زیبا بود و ما پرسیدیم اگر شاه اینقدر بد بوده برای چی اینها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر می کرد بر می گردد مثل بیست و هشت مرداد.آقاهه این را با یک اخمی گفت که ما مجاب شدیم.

 هفتم فروردین

امروز تور لیدرمان ما را صبح زود بیدار کرد و گفت می خواهیم برویم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان می آمد گفتیم مگر مریضیم این وقت صبح سپیده نزده برویم، ما را در دوره ی آموزشی هم این ساعت بیدار نمی کردند. گفت اگر نرویم جاده بسته می شود. گفتیم یعنی چی بسته می شود؟ گفت چیز مهمی نیست ولی یک سنگی، بهمنی، صخره ای، کوهی می افتد روی سرمان.مساله ای نیست. هرسال همین است. گفتیم نمی شود با هواپیما برویم؟ گفت آنکه خطرش بیشتر است، هر شش ماه یک هواپیما یا می افتد یا به کوه می خورد یا آتش می گیرد یا می افتد داخل رودخانه اگر هیچکدام از اینها هم نشود شما امپریالیستها با موشک می زنیدش. گفتیم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال یک بار یا منفجر می شود یا از خط خارج می شود یا اگر هیچی هیچی نشود آنقدر سریع است که سیزده به در می رسیم مرزن آباد. گفتیم حالا چرا اصرار دارید ما از تهران برویم. گفت چون ما فکر می کردیم تهران عید خلوت می شود ولی نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در این تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمی خواهید فردا ما را برای این مورد هم ببرند شورای امنیت. دیدیم طفلک راست می گوید. این شد که راه افتادیم.

هشتم فروردین

واقعا این ایرانی ها جماعت از جان گذشته ای هستند و بدا به حال کشوری که بخواهد با آنها سرشاخ شود.دیروز قبل از اینکه وارد جاده شویم پلیس راه را بسته بود و می گفت کوه ریزش کرده و جاده بسته است. اما ایرانی ها با اصرار از پلیس می خواستند که به آنها اجازه ی عبور بدهند. حتا چند ماشین رفتند توی خاکی و دررفتند. ما برگشتیم. لوییز گفت اینها که برای متل قو حاضرند اینجور به استقبال مرگ بروند برای چیزهای مهمتر چه می کنند؟ به هرحال هرچه بود به خیر گذشت. وقتی به آپارتمان برگشتیم برایمان تلویزیون آوردند و مجبور شدیم چند سریال بامزه را ببینیم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوییز که حسابی عصبانی شده بود به تورلیدرمان گفت حتما این مساله را به صلیب سرخ اطلاع خواهد داد که تورلیدرمان ترسید و رفت دی وی دی فیلم سیصد را آورد که نشستیم و دیدیم و دهانمان باز ماند که فیلمی که هنوز توی دنیا روی پرده است چطور دی وی دی اش اینجا پیدا می شود که تورلیدرمان گفت تازه آن را از کنار خیابان خریده نیم پوند که ما واقعا سورپریز شدیم و تری گفت دنیا چطور می خواهد اینها را تحریم کند؟

نهم فروردین

با اینکه ایرانی ها خیلی مهمان نوازند ولی امروز در کل روز کسل کننده ای بود و اینجا هم عین لندن هوا بارانی بود و انگار نه انگار ما آمده ایم تعطیلات آفتاب بگیریم. که تورلیدرمان توضیح داد برای اینکه ما احساس غربت نکنیم متخصصان جوان ایرانی با باروری مصنوعی ابرها خواسته اند محیطی شبیه لندن را برایمان ایجاد کنند.بعد جو از تورلیدرمان خواست که یک تیغ ویلکینسون در اختیارش بگذارد که تورلیدرمان گفت فقط ژیلت داریم و متاسفانه در تقسیم بندی بازار ایران فقط چای و مایع ظرفشویی به انگلیس رسیده و تیغ در انحصار آلمانهاست و اتومبیل در اختیار فرانسوی ها و کلا هر چیز بنجل دیگر در اختیار چینی ها. آخر سر هم یک تیغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهمیدیم بیخود نیست اجناس ایران بازار دنیا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روی صورتش نمی ماند. خدا کند!

دهم فروردین

امروز ما را برای تماشای یک مسابقه ی فوتبال به بزرگترین استادیوم ایران بردند که یک داربی حساس از سری مسابقات لیگ برتر ایران بود. واقعا بازی زیبایی بود و آدم را یاد بازیهای زمین خاکی های چهارصد دستگاه لندن می انداخت. اما تماشاچیان بازی از ایرانی های فیلم سیصد وحشی تر به نظر می رسیدند و به نظر من صدهزارتا از اینها یک شبه اروپا را می توانند بگیرند.

یازدهم فروردین

این ایرانی ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمی آورند. امروز فیلیکس به مهماندارمان گفت آخر این چه مهمان نوازی ایست که شما دارید؟ ما چقدر شنیتسل مرغ بخوریم؟ حالمان به هم خورد حتما باید بروم شورای امنیت. برایمان خاویار بیاورید. مهماندارمان با لحنی که دل سنگ را آب می کرد گفت در ایران خاویار پیدا نمی شود ما همه اش را می فرستیم برای سایر مردم دنیا. فیلیکس گفت: پس پسته بیاورید. مهماندارمان گفت پسته خیلی گران شده چون ما همه اش را صادر می کنیم به کشورهای شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپنی می خورند. بعد در حالی که اشک می ریخت گفت اصلا این فرشی که شما رویش نشسته اید و شطرنج بازی می کنید ماشینی است چون ما ایرانی ها راضی نمی شویم خودمان روی فرش دستباف بنشینیم وقتی دنیا روی زیلو می نشیند برای همین دست بافهایش را می دهیم به مردم دنیا و خودمان از بلژیک و چین و هند و ترکیه و مراکش فرش ماشینی وارد می کنیم. به اینجا که رسید تقریبا تمام بچه ها از خود بیخود شده بودند و جان رفت وسط یاران چه غریبانه را خواند و یک نیم ساعتی همه سینه زدیم و صفایی کردیم.

دوازدهم فروردین

امروز یک روز ملی برای ایرانیان مهمان نواز است. امروز ما را بردند میدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملی در آنجا برگزار می شد و واقعا خوش گذشت و ما فهمیدیم ایرانی ها خیلی خوشحالند و همه اش جشن و عید و تعطیلی و از این چیزهاست و دیگر وقتی برای جنگ یا انجام عملیات تروریستی ندارند و رسانه های ما همه اش دروغ می گفته اند.کارمن وسط جشن یکهو اختیارش را از دست داد و با مشت گره کرده فریاد زد: مرگ بر انگلیس! و فیلیکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ می رفتیم دم سفارت انگلیس و یک درسی به این اینگیلیسیا می دادیم.

سیزدهم فروردین

امروز روز طبیعت است و ایرانی ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت می روند بالا. ما را بردند تپه های عباس آباد که چون تورلیدرمان یک وجب جا هم برای نشستن ما پیدا نکرد مجبور شدیم برگردیم.

امروز یک خبر بد هم به ما داده شد.اینکه تا دو روز دیگر باید به انگلیس برگردیم. تری گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمی خواهد از ایران برود. جان هم پا به زمین می کوبید و می گفت:نمی خوام، نمی خوام.ولی عصر ما را برای پرو لباس بردند هاکوپیان و برای همه ی مان کت و شلوار های قشنگی خریدند که رنگ آبهای نیلگون خلیج فارس بود. بعد این آقای مسابقه ی محله آمد و به اشلی گفت ده بار بگو خلیج همیشگی فارس مال ماس و اشلی هم گفت و برنده شد و ما دست زدیم. بعد هم فیلیکس از آن آقا ریشوئه پرسید چرا تا امروز ما را نگه داشتید؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما یک سری کار اداری داشت و تا سیزدهم هم که همه جا تعطیله. فیلیکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمی فرستید؟ که آن آقا گفت:ای بابا! بعد از سیزده روز تعطیلی چهاردهم کی حال کار کردن داره. ولی شب که برگشتیم با اینکه علف هم گره زده بودیم حال همه بد بود که یک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش می زند...ناله ی عشق است و آتش می زند که کلی گریه کردیم تا صبح شد.

14/1/86 – تهران- ایران – خاورمیانه 

|+| نوشته شده توسط Mani در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:6 | 
شهر هرت
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگ ه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه ب َد َ ن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

|+| نوشته شده توسط Mani در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 4:5 | 
خاطرات يك مرد گوزو


شايد داستاني كه برايتان تعريف ميكنم خنده دار باشه. اما براي من بهيچوجه اينطورنيست. داستان

زندگي من از يك روز بهاري شروع شد كه پدر و مادرم با كاري كه كردند مرا مجبور به آمدن به اين دنيا

كردن!!

 
در بيمارستان وقتي دكتر مرا به پدرم نشان ميداد ناگهان از من بادي پرصدا در رفت كه همه را به

خنده انداخت. اما وقتي اين مساله 5 يا 6 بار پشت سرهم جلوي دكنر انجام شد او ناگهان با چهره

اي مضطرب مرااز پدرم گرفت و بعد از چند روز مشخص شد كه من دچار بيماري كميابي به اسم

گوزوفروييد هستم كه گوزيدنم دست خودم نيست و ناخواسته هي گوز ميدهم.

 
دكتر گفته بود كه اين بيماري خطري ندارد ولي غيرقابل معالجه است و از هر يك ميليارد نفر فقط

يكي به آن مبتلا ميشود. پدر و مادر بيچاره من كه كاري از دستشان برنميامد!!!

 
مرابه خانه بردند و تا آنجا كه ممكن بود به من محبت ميكردند از همان كودكي يادم هست كه خانم

مربي ما در مهد كودك هيچوقت به پيش من نميامد و از من به شدت بدش ميامد. بقيه بچه ها هم

پدر و مادرشان از ترس اينكه اخلاق من روي آنها تاثير بگذارد اجازه نداده بودند با من صحبت كنند

هيچوقت مرا همبازي خود نكردند و من هميشه تنها بودم. اين تنهايي باعث شد به بدبختي خودم

خيلي فكر كنم و در نتيجه از همه آنها باهوشتر بشوم!!!!

هرچند كه بهمين خاطر عقده پذيرفته شدن در جمع به شدت در من افزايش مي يافت.


هفت ساله كه شدم وقت مدرسه رفتن من شد و من به همراه پدرم براي ثبت نام به مدرسه

كنارخانه مان رفتيم. وقتي در دفتر مدرسه مراديد با خنده به من گفت: به به چه پسر خوشگلي. بگو

ببينم چندسالته؟ و من درجواب ناخواسته گوزيدم. مدير جاخورد و به پدرم نگاهي كرد كه سراسيمه

 جريان راتوضيح ميداد.

 
اما ديگر حاضر نشد مرادر آن مدرسه بپذيرد و با گفتن جا نداريم ما را محترمانه بيرون انداخت و من

مجبور شدم دبستان را در مدرسه اي خيلي دورتر از خانه بگذرانم و اين اولين بدبياري نسبتا بزرگ

من يود.

 
سال اول معلمي داشتيم كه خيلي دلش به حال من ميسوخت و به همين خاطر بقيه بچه ها جرات

نميكردند مرا مسخره كنند.اما سال دوم معلم ما خيلي بداخلاق بود و اكثرا دنبال بهانه ميگشت تا

بتواند كسي را تنبيه كند و من بالاخره اين بهانه را بدست او دادم. من هميشه دور از معلم و در ميز

آخر مينشستم و چون هيچكس حاضرنميشد كنار من بنشيند و حتي ميز جلويي من خالي بود

خيلي تو چشم بودم. در همان ابتداي سال بالاخره معلم مرا به پاي تخته براي درس پرسيدن

صداكرد و من با ناراحتي در حاليكه سعي ميكردم خودم را تا آنجا كه ممكن بود نگهدارم به پاي تخته

رفتم. معلم از من هر سوالي ميپرسيد جواب ميدادم اما بعد چند لحظه فهميدم كه بايد بگوزم و

تمام تلاش خودم را كردم كه اين گوز بيصدا باشد. اما متاسفانه ناگهان در همان لحظه ايكه معلم


كاملا نزديكم بود با صداي بلند گوزيدم و همه بچه ها با سر و صدا شروع به خنديدن كردند. اين

مساله باعث شد كه معلم مرا با كتك بيرون بياندازد. بخاطر اينكار نزديك بود اخراجم كنند اما با

شنيدن بدبختي من دلشان سوخت و فقط مرا به مدرسه اي بسيار بد فرستادند كه در آن حتي

معلمها جلوي ما ميگوزيدند.

 
بعد از مدتي راههايي براي كنترل گوزم پيداكردم. مثلا از بعضي غذاها مثل لوبيا پرهيز ميكردم و يا

به كونم ادوكلن ميزدم تا وقتي ميگوزم بوي گند كسي را متوجه نكند.اما گوزم هم لجبازي ميكرد و

هر روز بدتر ميشد طوريكه در هر روز دو ساعتي گوزم دراختيارم نبود. يكروز كه داشتم در بطري

 نوشابه راباز ميكردم از صداي بلند باز شدن ان فكري به سرم زد و چوب پنبه اي كوچك تهيه كردم و

أن راسايز كون خودم تنظيم كردم تاديگر وقت و بيوقت كونم اظهار وجودنكند. اينكار باعث شد كه تا

حد زيادي گوزم كنترل شود اما چند عيب داشت. اول اينكه بعضي وقتها دلم خيلي شديد درد ميرفت

و دوم اينكه بعد از مدتي انقدر به كونم فشار ميومد كه مانند سر نوشابه با صدايي چوب پنبه به

درون شورتم پرتاب ميشد و گوزم با شدت بيرون ميزد. و به علت صداي ان همه متوجه ميشدند. در

اخر براي اين مشكل هم راه حلي پيدا كردم. كه البته زياد موثر نبود. اما بعضي وقتها جلوي در

نوشابه را ميگرفت و ان اين بود كه يك شورت زنانه خيلي خيلي چسب ميپوشيدم و بعد روي ان

شورت خودم را ميپوشيدم و به اين وسيله حتي صداي چوب پنبه راهم كمي كنترل كردم.
 

در خانه همه به گوزهاي ناگهاني من عادت داشتند اما من اجازه شركت در هيچكدام از مهمانيهاي

فاميل رانداشتم و فقط اجازه داشتم بعضي اوقات به خانه خاله ها يا عمه هايم بروم. انها هم

هروقت مرا ميديدند روترش ميكردند و بلافاصله به تمام خانه اسپري خوشبوكننده ميزدند. اين

مسئله باعث شده بود كه من خيلي كم وقتم را با فاميل بگذرانم و موجودي نفرت انگيز و بدبو در

فاميلمان به شمار بيايم.

 
يكبار در دوران دبيرستان چند تااز بچه ها خيلي دور و بر من ميپلكيدند. بعد از مدتي متوجه شدم

خيالات بدي درمورد من در سر دارند و براي همين به آنها روي خوشي نشان نميدادم. چون خيلي

 باهوش بودم چند دوست پيداكرده بودم كه انها هم مرا بخاطر كمك كردن دردرسها ميخواستند و

براي همين ديگر عقده پذيرفته شدن در جمع نداشتم. در مدرسه خيلي كم از جريان من بااطلاع

بودند. چون با عوض كردن جايم و تا حد زيادي كنترل گوزم توانسته بودم بيماري خودم رااز اكثر بچه ها

پنهان كنم. يكروز يكي از همان بچه هاي شرور به من گفت كه به خانه او بيايم و در درسها كمكش

كنم و من كه فكرميكردم حتما با اينكارم ديگر اذيتم نخواهند كرد قبول كردم. وقتي به خانه او

رسيديم متوجه شدم بقيه دوستانش هم در انجا هستند و خيلي ترسيدم. به محض رسيدن انها

 مرا به اطاق كناري بردند و به زور لباسهاي مرا دراوردند. از بد حادثه تا چشمشان به شورت زنانه و

چوب پنبه درون كونم افتاد ديگر مطمئن شدند كه من كونيم. و با خوشحالي ميخواستند مرا بكنند كه


اولين گوز را زدم. يكي از داخل جمع گفت: نترس درد نداره كه من دومين گوزرادادم و شروع كردم به

گوزيدن. هواي اطاق انقدر غير قابل تحمل شد كه يكي از انها به درون توالت رفت و شروع كرد

برگرداندن. بلافاصله مرا مجبوركردند كه لباسهايم را بپوشم و مرااز خانه بيرون كردند. با خوشحالي

فهميدم كه گوزمن هميشه برايم بدبخت نخواهداورد و دستي به نوازش به كونم كشيدم.

 
چون خيلي دلم ميخواست راهي براي معالجه خودم پيدا كنم موقع انتخاب رشته براي دانشگاه،

 پزشكي راانتخاب كردم و با هوش فوق العاده خودم توانستم با رتبه بالا قبول بشوم. در دانشگاه

تااونجاييكه ممكن بود درباره بيماري خودم و راههايي كه به نظرم ميرسيد تحقيق كردم اما نتونستم

به نتيجه برسم. از طرفي فهميدم بعض غذاها باعث ميشه گوز ادم عقب بيفته وشروع كردم به

ساختن دواهايي براي هر چه عقب افتادن گوزم. اما بعد از مدتي فهميدم اگر فاصله زمان گوزيدنم را

هر چه بيشتر كنم براي بدنم خيلي بد خواهد بود و مرا ضعيف ميكند.

 
چون دانشگاه من در يك شهر ديگر بود بايد دائما در سفر بودم. يكبار در اتوبوس بين راه يكي از

 اساتيد دانشگاه همسفر من شده بود و با هم مشغول بحث در مورد موضوعي بوديم كه متوجه

 شدم بزودي شروع خواهم كرد به گوزيدن. براي همين تندي خستگي را بهانه كردم و خودم را به

خواب زدم. در اتوبوس جاي ديگري نبود كه من بنشينم و از طرفي بلندشدن و جاي ديگر نشستن

هم موجب رنجش استادم ميشد. با ناراحتي فكر ميكردم چه كار كنم كه صداي چوب پنبه مرا متوجه


كرد كه گوزيدنم شروع شده است. شروع كردم به بلند خر و پف كردن تا صداي گوزم را كسي

متوجه نشود. اما بوي بدي كه گوزم داشت همه را ناراحت كرده بود. با اينكه هوا سرد بود تمام

پنجره هاي اتوبوس ظرف چند لحظه باز شد و همه نگاهها به اطراف بود تا مسبب اين بوي بد

مشخص شود. دو بچه كه در صندلي جلويي بودند بوسيله پدر و مادرشان به شدت كتك خوردند و به

عقب اتوبوس تبعيد شدند. اما چون بو قطع نشد همه متوجه بيگناهي انها شدند و خشم همه

بخصوص پدر و مادر بچه ها نسبت به كسيكه ميگوزيد شدت گرفت. كم كم همه متوجه شدند كه بو

از طرف صندلي ماست. استاد من باناباوري به من نگاه ميكرد و سعي ميكرد به خودش بقبولاند كه

اين كار كار من نيست. در همين موقع پيرمردي كه صندلي عقب نشسته بوددستش را بلند كرد و

محكم زد پس كله من و گفت:اي خاك تو سرت. خوب اروم بگير ديگه. و ناگهان همه بلند شدند و

شروع كردند به فحش دادن به من و نتيجه اين شد كه در نزديكترين جايي كه ميشد پياده ام كردند.

سريع خودم را به دانشگاه رساندم و خواستم استادم را ببينم كه حاضر نشد مرا ملاقات كند و بعد

از هزار دردسر و مدرك اوردن كه مريضم توانستم از اخراجم از دانشگاه جلوگيري كنم.
شاگرد اول بودن و زيباييم باعث شده بود كه خيلي از دخترهاي دانشگاه كنار من بپلكند. اما من به

هيچكسي جرات نميكردم محل بذارم چون ميدونستم اگر بفهمند كه من چه مريضي دارم ابروم

ميره. اما يكي از دخترهاي دانشگاه بقدري خوشگل بود كه من نخواسته عاشقش شده بودم. با


اينكه ميدونستم بخاطر مريضيم هيچوقت ممكن نيست زن من بشه ولي شبها به يادش اشك

ميريختم.از قضاي روزگار اونم انگار منو مي خواست اما هر بار كه طرفم ميومد من به ناچار ردش

ميكردم. يك روز خيلي با خودم فكر كردم و به خودم گفتم:اخرش كه چي؟ حالا كه من اونو ميخوام و

اون منو، شايد اين مسئله را بتونه درك كنه و راضي بشه با من ازدواج كنه. بهمين خاطر بود كه يك

روز توي حياط دانشگاه روي يك نيمكت نشستيم و من دستشو توي دستهام گرفتم و شروع كردم

به مقدمه چيني كه ازش تقاضاي ازدواج كنم كه ناگهان صداي چوب پنبه امد. خوشبختانه انقدر

حواسش به من بودكه متوجه نشد. سريع بلندش كردم و به جايي پر سر و صدا بردمش و قدمهايم

راهم تند كردم تا از گوزهايي كه ميدادم دورتر برويم تا بوشو نفهمه. از شانس من صداي گوزهام در

سر و صداي محيط گم شد.اما بعد از مدتي سريع راه رفتن به من گفت: كه خسته شده و هر چي

بهش گفتم بيا قدم بزنيم ،اينطوري شاعرانه تره. گوش نكرد و نشست.از ناراحتي غصه دار شدم.

كنارش ننشستم و سعي كردم ايستاده با او صحبت كنم تاهرچه ميتوانم از او دور تر باشم تا گوزم

تمام بشه. ازم پرسيد:خسته نشدي؟ و من جواب دادم:نه اينجوري راحتترم. به من گفت: يعني

دوست نداري حتي كنارم بنشيني؟ بهت ميگفتم كه عشقم يكطرفه است!!

 
عليرغم ميل باطني مجبورشدم كنارش بنشينم اما فاصله خودم را حفظ كردم. اخمي كرد و كاملا

خودشو به من چسبوند.از ناراحتي با صداي بلند گوزيدم. خيلي جا خورد و نگاهي به من كرد و با گوز


بعدي من كيفشو محكم به صورتم زد و بلند شد و رفت. انقدر ناراحت شدم كه همانجا نشستم و

شروع كردم به گريه كردن.

 
خوشبختانه متوجه شدم كه سحر از اين جريان توي دانشگاه به هيچكس هيچ حرفي نزده و اين

باعث شد بيشتر عاشقش بشم. هر بار هم رو ميديديم رو شو بر ميگردوند و يكبار هم كه به اجبار

با هم در اسانسور تنها شده بوديم شروع كرد به گريه و با نگاهي گناهكارانه به من رفت.

 

يكروز توي راه دانشگاه اونو ديدم كه تنها داره مياد تا منو ديد ميخواست مسيرشو عوض كنه ولي من

جلوشو گرفتم و بهش نامه اي دادم كه تمام ماجرا رو توش توضيح داده بودم و ازش خواستم هيچ

حرفي به من نزنه و فقط اون نامه را بخوانه و سريع در رفتم. فرداي اون روز من و سحر خبر نامزدي

خودمونو همه جا اعلام كرديم و من شدم نامزد سحر.

 
روز عروسي تا ميتونستم داروهايي كه گوزم را عقب مينداخت خوردم و يك چوب پنبه محكم درون

كونم گذاشتم. تااخرهاي مراسم خبري نبود اما موقعيكه اكثر مهمونها رفته بودند و فقط فاميلهاي

نزديك دو خانواده مونده بودند صداي چوب پنبه اومد. بلند شدم تا خودمو به بيرون برسونم كه ديدم

دوربين فيلمبرداري داره دنبالم مياد. يكجوري ردش كردم و رفتم توالت. نزديك به 20دقيقه ميگوزيدم

اما تموم نميشد. اخرهاش بود كه ديدم فيلمبردار داره داد ميزنه:اينجاست. اينجاست. پيداش

كرديم. و ناگهان صداي مهمونها اومد كه ميگفتند نكنه حالش به هم خورده باشه. بيا بيرون و گرنه


درو ميشكنيم. هي گفتم چيزي نيست اما مادر سحر كه مشكوك شده بود ميگفت: پس بيا بيرون

 ديگه زشته. مادر من و فاميلم همه سعي ميكردند اونو يكجوري مشغول كنند تا گوزم تموم

بشه.اما مادر سحر كه از اول بخاطر رفتار مشكوك من در دوران نامزدي به من شك داشت داد

زد:اصلا ميدونيد چيه؟ من ميدونم اين معتاده. الانم رفته اون تو خودشو بسازه. من بدبخت تو توالت

انقدر ناراحت شدم كه سريع اومدم بيرون و در حاليكه ميگوزيدم پدر و مادر سحر و به همراه پدرمادرم

بردم يك گوشه و تمام ماجرا رو براشون توضيح دادم. سحر و پدر مادرم شروع كردند به طرفداري از

من ولي پدر و مادر سحر ميگفتند حاض رنيستند دخترشون با همچين ادمي زندگي كنه و

ميخواستند كه كاري كنند كه من وسحر از هم جدا بشيم كه با حرف سحر كه من شوهرمو دوست

دارم ساكت شدند. پدرسحر گفت:پس يا اونو انتخاب كن يا ما رو. ووقتي سحر منو انتخاب كرد پدرش

همونجا جلوي همه گفت كه دختري به اسم سحر نداره و ما روانداخت بيرون. هر دو خيلي ناراحت

بوديم كه شب عروسيمون اينجوري شد. اما خوب كاريش نميشد كرد و زندگي خودمونو شروع

كرديم.

 
بعد از فارغ التحصيل شدن از دانشگاه منو سحر با هم يك مطب باز كرديم و شروع كرديم به

كاركردن. كم كم زندگي با سحر كار خودشو كرد و من فهميدم كه خيلي خوشبختم. هنوز مريضي

من در حال شدت گرفتن بود. طوريكه در اطاقم مجبور بودم هميشه اسپري خوشبو كننده بزنم و

براي صداش هم نوارو بلند ميكردم و با مريض حرف ميزدم. هر چند وقت يكبار بخاطر مريضيم دچار


مشكل ميشدم. اما مشكلات انقدر بزرگ نبود. فقط بسكه با مريضهام يا بقيه ادمها كه فكر ميكردند

دارم بهشون توهين ميكنم دعوا كرده بودم تمام كلانتريهاي دور و اطراف منو ميشناختند و موقع

مريض شدنشون مجبور بودم مفت و مجاني معالجه شون كنم.

 
يكبار براي خريد يك ماشين با كسي معامله كردم كه سرم حسابي كلاه گذاشت و مجبور شدم

ازش شكايت كنم. روز دادگاه در جلوي قاضي اون مرد تمام جريانو به نفع خودش تعريف كرد و منو

كاملا گناهكار دونست. وقتي قاضي منوبه جايگاه دعوت كرد از شدت عصبانيت انقدر ناراحت بودم كه

يادم رفت نبايد به قاضي نزديك بشم و به كنار قاضي رفتم و شروع كردم به دفاع از خودم كه ناگهان

گوزيدم. همه حاضران زدند زير خنده ولي گوز من ادامه داشت. قاضي دادگاه بقدري عصباني شد كه

نه تنها منو محكوم كرد بلكه تا چند روز به جرم اهانت به قاضي توي زندان بودم.

 
ازاين وضع خسته شده بودم. شروع كردم به مطالعه و تحقيق. بايد راه حلي براي درمان بيماريم پيدا

ميكردم. ولي هر چه ميگشتم كمتر راهي پيدا ميشد. تحقيقات من چند سال طول كشيد. در اين

مدت چندزبان خارجي ياد گرفتم تا بتونم كتابهاي مختلف را بخونم. در شيمي، فيزيك، زيست

شناسي و حتي جانور شناسي خبره شدم. امااون چيزي كه ميخواستم پيدا نشد كه نشد. يك روز

كه داخل خونه بودم و دنبال ادوكلن ميگشتم تابه كونم بزنم تا بوش كمتر بشه هرچي گشتم ادوكلن

پيدا نكردم. عصباني شدم عصر همانروز يك قرار مهم داشتم و بايد عجله ميكردم. پيش خودم

گفتم: چي ميشد اگر ادوكلن خودش ازكونم ميومد بيرون كه ناگهان شوكه شدم. فهميدم كه علاج

بيماريم را پيدا كردم.سريع در جستجوي مواد خام دارويي گشتم كه وقتي ان را بخوري به جاي بوي

بد، بوي خوب بگوزي. بعد از حدود يكسال بالاخره موفق شدم و دارويي ساختم كه هر كس ان

راميخورد گوزش بوي عطر گل ميداد. بطور ازمايشي يك ماه از ان استفاده كردم و متوجه شدم كه

كاملا درست كار ميكند. از خوشحالي در پوست خودم نميگنجيدم و بلافاصله اين دارو را به ثبت

رساندم. بعد از مدت كوتاهي راه حل من مثل بمب در تمام دنيا تركيد و همه شروع كردند به

استفاده از اين دارو.

 
حتي خبر رسيد پسرهاي جوان اول اين دارو را ميخورند و بعد در مهمانيها شروع ميكنند به گوزيدن

تابوي خوشي هوا را پركند.

 
مشهور شده بودم و پولدار. بلافاصله جايزه نوبل را به من دادند. كارخانه هاي من در تمام دنيا شعبه

داشت. توانستيم با كمي تلاش اسانسهاي مختلفي براي اين دارو پيدا كنيم مثلا عطر گل ياس،

عطرگل ميخك، عطر گل ميمون... همه هر صبح بعد از مسواك اين دارو را ميخوردند و سركار

ميرفتند. گوزيدن يك كار با ارزش شده بود كه باعث شادي اطرافيان ميشد. هر كسي سعي ميكرد

گوزش از اسانس گرانقيمت تري باشد تا بتواند بيشتر جلب توجه كند. تحقيقات ما نتيجه داد و اين

دارو را مانند نمك و باقي ادويه جات درست كرديم كه در غذاها ريخته ميشد و همه ارزان استفاده

ميكردند. بعد از چند ماه مردم چون ممكن بود بعداز مصرف گوزشان نيايد خواستار دارويي ديگر

شدند كه تا ميتوانند بگوزند و من ان دارو را هم درست كردم كه باعث ميشد طرف مقابل هر وقت

ميخواهد با قورت دادن نفسش بگوزد. درهاي موفقيت بود كه به روي من باز ميشد و حالا ميبينيد كه

به چه مقام ومنزلتي رسيده ام. بله اين بود ماجراي موفقيت من.!!!


|+| نوشته شده توسط Mani در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 11:19 | 
کنکور نرگس

۱- در نمای پایانی که بهروز و نسرین در برف راه می رفتندبهار کجا بود؟؟؟؟؟
الف)خانه ی بخت
ب) خانه ی سالمندان
ج)از فرط بزرگی ترکیده بود
د)چون زمستان بود.بهار نبود.

* عاقبت منصور چه شد ؟؟؟؟؟؟
الف)به اتهام جاسوسی دستگیر شد
ب)مسئول ستاد بپا خیزی شرق شد
ج)جایزه ی A برچسب انرژی را می گیرد
د) به دار کشیده می شود.

* چه بلایی سر ۱۲ قسمت حذف شده ی نرگس آمد؟؟؟؟؟؟
الف)داده اند سگ خورده
ب)داخل جوی آب است
ج)از آن فیلم سینمایی ساخته اند
د)اگر نظری دارید بنویسید.

* ۳۵۲س۶۳ـ تهران ۱۱ چیست؟؟؟؟؟؟؟؟
الف) پرشیای شوکت
ب)پراید همیشه در صحنه
ج)شماره حساب شوکت
د)هیچی نیست.

*  سرنوشت بچه ی دوم سمانه و هدایت چه شد ؟؟؟؟؟؟؟
الف)به سرنوشت بچه ی اول دوچار شد.
ب)پیش مادر بزرگش هست
ج)هلاک شد
د)مگه سمانه بچه دار هم شد ؟؟؟؟

* مو های بهروز چرا سفید شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
الف)گذشت ۳ سال
ب)دوری از خانواده
ج)استفاده از شامپو های فاسد
د)ترس از بچه ی غول نسرین

* خانه ی عموی نرگس چه سرنوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟
الف)گذاشت رفت ایتالیا
ب)افتاد تو طرح
ج) در آثار فرهنگی ثبت شد
د)به سریال ۹۰ قسمتی ((نرگس ۲)) اجاره داده شد

* سرنوشت زن دوم شوکت چه شد ؟؟؟؟؟؟؟
الف) با رستم ازدواج کرد
ب)اعظم سرش را زیر آب کرد
ج)از ناراحتی خود کشی کرد
د)مرده شور ریخته شو ببرن...!!!!!!

* سرگرد ایمانی الان مشغول چه کاری ست ؟؟؟؟؟؟
الف)وکالت خانواده ی نرگس را بر عهده می گیرد
ب)در حال جمع آوری مدارک علیه شوکت است
ج)با هدایت دفتر کار آگاه خصوصی زدن
د)اخراج شده است

* نقش دوست شقایق در این سریال چه بود؟
الف)نقش در ماشین آقای شوکت را بازی می کردند
ب)نقشی نداشت ولی فامیل کارگردان بود
ج)مگه شقایق دوست داشت؟
د)شقایق؟نمنه؟

|+| نوشته شده توسط Mani در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 0:6 | 
احکام گوزیدن

سوال : آیا گوزیدن با صدای بلند اشکال دارد؟

جواب: اگر گوزنده قصد اعلام مطلبی به شنونده را داشته باشد شرعا اشکال ندارد ولی مستحب است که با صدای آهسته و در خفا بگوزد تا محلی برای ریا نباشد.

سوال: آیا شنیدن صدای گوز دیگران اشکال دارد؟

جواب: شنیدن صدای گوز مرد برای مرد و شنیدن صدای گوز زن برای زن اگر به قصد غنا نباشد جایز است اما احوط آن است که بطور غیر مستقیم شنیده شود شنیدن صدای گوز زن توسط شوهر و یا تمام انواع محارمش اشکال ندارد اما بهتر است که هنگام گوزش دست خود را طوری میان باسن بگذارد که صدای آن کلفت و شبیه صدای گوز مردانه بنظر برسد تا جلب توجه نکند

سوال: آیا گوزیدن در میان رهنمودهای مقام عظمی رهبری اشکال ندارد؟

جواب: در صورتی که برای تصدیق فرمایشات معظم اله باشد ثواب اخروی نیز دارد .

سوال: ارتباط گوز با شقیقه چیست؟

جواب: ارتباط از نوع ثبوتی است پس کسانی که کمتر میگوزند کمتر به عارضه سردرد دچار میشوند و این مسئله به شدت صدای آن نیز بستگی دارد که نباید بیشتر از 120 دسی بل باشد.

سوال: حکم افرادی که در توالتهای عمومی با صدای بلند میگوزند چیست؟

جواب: اگر بقصد ارعاب دیگران باشد باید دیه بدهد که در این مورد باید به احکام دیه مراجعه شود اما اگر بی اختیار باشد باید شدت آنرا سنجید که اگر بیش از 120 دسیبل بود مستوجب قصاص نفس است وگرنه باید دو شب در کنار رئیس جمهور محبوب بخوابد.

سوال: اخیرا عده ای همراه با گوزیدن ، می چسند . چه حکمی متوجه این افراد است؟

جواب: جایز نیست موجب آلودگی هوا میشود.

سوال: اگر گوزنده هنگام گوزیدن متوجه شود که اسهال بوده است چه باید بکند؟

جواب: شورت خود را تعویض کند .

سوال: گوزیدن عروس در مراسم خواستگاری چه حکمی دارد؟

جواب: اگر به قصد خودنمائی باشد حرام است اما اگر میخواهد با این عمل خواسته ای را به گوش مادر خویش برساند اشکال ندارد اما احوط آن است که آهسته بگوزد.

سوال: بنده در زمان تماشای سخنان رهبر عظیم الشان دائما می گوزم آیا شرعا مرتکب خلافی شده ام؟

جواب:همانگونه که قبلا گفته شد اگر بقصد تایید فرمایشات معظم اله باشد ثواب بسیار دارد بنده تاکنون بیش از شصت میلیون بار به این سوال پاسخ داده ام . نخوردن نخود باعث ترک این عارضه میشود.

سوال: پدر بنده کارمند بانک بوده اندکه متاسفانه براثر شنیدن گوز دار فانی را وداع گفته اند (هنگامی که یک خانم جوان جهت انجام امور بانکی به ایشان مراجعه میکند دفترچه حساب آن خانم به زمین می افتد و وقتی برای برداشتن دفترچه دولا میشود میگوزد و چون پدر اینجانب در آن لحظه در حال نوشیدن چای بوده اند بر اثر شنیدن صدای گوز می خندند و قند در گلویشان گیر کرده بر اثر خفگی می میرند) میخواستم ببینم آیا دیه ای متوجه بازماندگان آن مرحوم هست یا خیر؟

جواب: خواهر محترم، این سوال به روئیت حضرت آیه الله ملا هادی توسی سبزواری رسید فرمودند خندیدن به صدای گوز دیگران از بدترین اعمال است و ضمنا پدر حضرتعالی بر اثر اصابت گوز دارفانی را وداع نکرده اند بلکه علت وفات خفگی است که جزو پیامدهای خنده ی ناشی از شنیدن صدای گوز است . پس هیچ دیه ای متوجه شما نمی شود و بلکه اگر گوزنده محترمه شاکی می شدند اولیای دم میبایست رضایت ایشان را جلب می کردند.

سوال: عده ای گوز خود را حبس و جهت بی اثر کردن شدت صوت آن ، آنرا به چس تبدیل میکنند. این عده چه حکمی دارند؟

جواب: جایز نیست موجب آلودگی محیط می شود.

سوال: آیا گوزیدن در استخر جایز است؟

جواب: اگر قلپ های آن روی آب بیاید حرام است . مستحب آن است که در کنار دیواره های استخر بگوزد.

 

 

|+| نوشته شده توسط Mani در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 22:1 | 
احکام چت در اسلام

 احکام چت در اسلام:

 

اگر مردي و زني به قصد چت خصوصي وارد مسنجر شوند ، واجب است كه قبل از شروع چت ، صيغهء حلاليت مجازي بين آن دو جاري شود .

اين صيغه به صورت لوگو در دسترس همه افراد قرار مي گيرد تا با كليك به روي آن به صورت خودكار جاري گردد .
كليك كردن هر دو نفر مستحب است .

بديهي ايست كه اين صيغه ، تنها تا باز بودن پنجرهء چت اعتبار دارد و با بسته شدن پنجره ، چه سهون و چه عمداْ، صيغه خود به خود فسخ مي گردد .

اين نوع صيغه فقط مختص زنان بيوه مي باشد .
زنان بيوه مجاز به باز كردن همزمان دو پنجرهء چت يا بيشتر از آن نيستند .

دختران و زنان متاهل فقط مي توانند از صيغهء مجازي محرميت استفاده كنند و حق استفاده از صيغهء مجازي حلاليت را ندارند ( چت در حد سلام و احوالپرسي و با درصد اروتيك كمتر ) .

صيغهء مجازي محرميت ، همچون صيغهء مجازي حلاليت ، به صورت لوگو در محل مناسب قرار خواهد گرفت .

تمام احكام جاري شدن و فسخ اين دو نوع صيغه يكسان مي باشد .

مردان متاهل حق باز كردن بيش از چهار و مردان مجرد پنج پنجرهء توامان چت را ندارند .

فرستادن هر نوع ايكون بعد از جاري شدن صيغه حلال مي باشد .
چنانچه ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، اين ايكون حرام زاده بوده و احكام ايكون هاي حرمزاده در مورد آن مصداق دارد .

اگر به هر علت غير ارادي ، مثل وقوع زلزله ، تسك كردن ناگهاني سيستم ، قطع شدن كانكشن يكي از دو طرف و قس الي الهذا ، ايكوني قبل از جاري شدن صيغه ارسال گردد ، احكام ايكون هاي حرامزادهء مشبهه بر آن صادق است .

بستن پنجرهء چت به اختيار مردان مي باشد . چنانچه زني قبل از مرد اقدام به بستن آن بكند ، واجب است تا 4 روز عدهء پنچرهء بسته شده را به جا بياورد . قبل از پايان عده ، حق چت با هيچ ذكور ديگري را ندارد .

چنانچه زن متاهلي با يا بدون جاري شدن صيغهء مجازي حلاليت اقدام به چت با مردي بكند ، اين چت به منزلهء زناي محصنهء مجازي بوده و حد سنگسار مجازي بر او لازم مي گردد .

اگر مردي اقدام به چت با زني متاهل بنمايد ، با علم به متاهل بودن زن ، حتي در صورت جاري شدن صيغهءمجازي حلاليت حد تعزيري شلاق اينترنتي بر او لازم مي گردد .

زنان و مردان مشمول صيغهء مجازي حلاليت ، در صورت چت كردن بدون جاري نمودن صيغه ، در بار اول و دوم و سوم به حد تعزيري شلاق اينترني محكوم شده و در صورت تكرار در بار چهارم مصداق مفسد ( ه ) في النت بوده و اجراي حكم اعدام اينترنتي بر آنان لازم است.

 

|+| نوشته شده توسط Mani در شنبه بیست و نهم مهر 1385 و ساعت 23:38 | 
داستانی زیبا از ...
گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
|+| نوشته شده توسط Mani در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 1:0 | 
احمدي نژاد را خدا به ما الهام کرد يا الهام را؟
با توجه به اينکه اخيرا آيت الله جنتي در توضيح نامه احمدي نژاد گفته اند که: «نامه احمدي نژاد از الهامات خداوند بود.» و افزوده اند که اين نامه همه را مبهوت کرد. آگاهان نيز تائيد کرده اند که واقعا اکثر کساني که اين نامه را خوانده اند، شديدا مبهوت شده اند و به نظر مي رسد که همچنان مبهوت بمانند. در همين راستا، آيت الله جنتي گفت: « نامه احمدي نژاد بايد در مدارس تدريس شود.»

در پي اعلام اين پيشنهاد سازنده، و ضمن موافقت با آن، فرض مي کنيم که نامه احمدي نژاد در کتابهاي درسي چاپ شود و دانش آموزان در پايان سال بخواهند به سووالات درسي که از اين نامه مي شود، پاسخ دهند. لذا موارد زير در امتحان دانش آموزان، ده سال بعد خواهد آمد.

پرسشنامه چهارجوابي امتحان پايان سال دانش آموزان از نامه تاريخي محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور اسبق جمهوري اسلامي ايران به جرج دبليو بوش، رئيس جمهور وقت آمريکا. دانش آموزان به يکي از گزينه هاي زير پاسخ دهند.

سووال اول: چرا احمدي نژاد به جرج بوش نامه نوشت؟
اول: چون اين سخنان را خداوند به او الهام کرده بود.
دوم: چون غلامحسين الهام سخنگوي او بود.
سوم: چون رهبري با دستور رئيس جمهور با ورود زنان به استاديوم ها مخالفت کرده بود.
چهارم: اصولا کارهاي او دليل نداشت.

سووال دوم: منظور آقاي احمدي نژاد از عبارت زير چه کسي بود؟ «آيا كسي مي‌تواند پيرو عيسي مسيح (ع) پيامبر بزرگ خدا باشد، احساس التزام به احترام به حقوق بشر كند، ليبراليسم را به عنوان مدلي از تمدن ارايه كند، مخالفت كسي را با اشاعه‌ي سلاح‌هاي هسته‌يي و سلاح‌هاي كشتارجمعي اعلام كند، جنگ با ترور را شعار خود بسازد، و در آخر، به سوي استقرار جامعه‌ي بين‌المللي واحدي رود، جامعه‌اي كه مسيح و پارسايان زمين روزي بر آن فرمانروايي كنند.»
اول: پاپ ژان پل دوم
دوم: پاپ بنديکت شانزدهم
سوم: ژان پل بلموندو
چهارم: جرج دبليو بوش

سووال سوم: آقاي احمدي نژاد در نامه اش به بوش نوشته بود که «احتمالا مي‌دانيد كه من يك آموزگارم.» منظور از اين توضيح چه بود؟
اول: من معلمم، رئيس جمهور نيستم، از من زياد انتظار نداشته باشيد.
دوم: من معلمم، بخدا دروغ مي گويند که من فلان کار را کردم.
سوم: من فلان کار را نکردم، چون من معلم بودم و نمي شد.
چهارم: چون آموزگار بودن خيلي جالب است.

سووال چهارم: منظور از عبارت زير که در نامه احمدي نژاد آمده است، کدام زندان است؟ «زندانياني در زندان .... وجود دارند كه محاكمه نشده‌اند، حقوق قانوني‌شان سلب شده، خانواده‌هايشان نمي‌توانند آنها را ببيند و آشكارا در سرزميني غريب خارج از كشور خودشان نگهداري مي‌شوند. هيچ نظارت بين‌المللي بر وضعيت و سرنوشت آنها وجود ندارد. كسي نمي‌داند كه آيا آنها زنداني، زنداني جنگي، متهم يا جاني هستند. »
اول: زندان اوين، بند 209
دوم: زندان اوين، بند آموزشگاه
سوم: زندان اوين، يک جاي ديگر
چهارم: احتمالا زندان گوانتانامو

سووال پنجم: آقاي احمدي نژاد در نامه اش به بوش اعلام کرده بود که «من نمي‌توانم آدم‌ربايي شخصي و بردن آن مرد يا زن به زندان‌هاي مخفي را با اصول هيچ سيستم حقوقي ارتباط دهم.» چرا ايشان نمي توانست موارد فوق را با هم ارتباط دهد؟
اول: چون تا زمان دولت احمدي نژاد اصولا در ايران زندان مخفي و غيرمخفي وجود نداشت.
دوم: چون قتلهاي زنجيره اي و زنداني شدن ملي مذهبي ها در سودان اتفاق افتاده بود.
سوم: چون تا آن زمان در ايران سيستم حقوقي وجود نداشت و اگر داشت به زندان ارتباط نداشت.
چهارم:چون احمدي نژاد نمي توانست چيزي را به چيزي ارتباط دهد.

سووال ششم: در عبارت «دانشجويان مي‌گويند كه 60 سال پيش چنين كشوري وجود نداشت. آنها نقشه‌ها و كره‌هاي قديمي را نشان مي‌دهند و مي‌گويند شما هم مانند ما تلاش كنيد. ما قادر نبوده‌ايم كشوري به نام اسراييل را بيابيم.» چرا دانشجويان نمي توانستند نام اسرائيل را روي نقشه و کره جغرافيا پيدا کنند؟
اول: چون بخشي از نقشه پاره شده بود.
دوم: چون نقشه در قم چاپ شده بود.
سوم: چون چشم آن دانشجو ضعيف بود.
چهارم: چون نقشه مربوط به استراليا بود.

سووال هفتم: احمدي نژاد در نامه اش به بوش نوشته بود «همان گونه كه شما به خوبي آگاه هستيد، من در ميان مردم زندگي مي‌كنم و در ارتباط مداوم با آنها هست.» به نظر احمدي نژاد ساير روساي جمهور کجا زندگي مي کردند؟
اول: روي درخت، و در آنجا با مردم ارتباط نداشتند.
دوم: توي زيرزمين خانه عمه شان که اصولا هيچ کس آدرس شان را نمي دانست.
سوم: توي جوب خيابان شانزه ليزه پاريس.
چهارم: در آن زمان همه روساي جمهور بيرون کشورشان زندگي مي کردند.

سووال هشتم: به نظر شما در عبارت «بسياري از مردم خاورميانه نيز مي‌توانند با من تماس داشته باشند.» مردم خاورميانه از چه راههايي با رئيس جمهور سابق ايران تماس مي گرفتند؟
اول: شنا مي کردند و به ايران مي آمدند و با رئيس جمهور تماس مي گرفتد.
دوم: سه تا سه تا با موتور سيکلت مي آمدند.
سوم: دو تا دوتا با دوچرخه مي آمدند.
چهارم: با بي سيم و از طريق نيروي انتظامي تماس مي گرفتند.

سووال نهم: چرا با وجود اينکه رئيس جمهور سابق ايران در نامه اش هجده صفحه سووال از بوش پرسيده بود، اما چنين نوشت: «من قصد ندارم كه سوال‌هاي زيادي را مطرح كنم، اما نياز است كه چند نكته‌ي ديگري را نيز يادآور شوم. »
اول: چون قصد نداشت سووال کند، ولي سووال مي کرد.
دوم: چون فکر کرده بود اگر اين جمله را بنويسد کسي متوجه نمي شود که آن همه سووال کرده است.
سوم: چون قصد داشت سووالات زيادي را مطرح کند، ولي نمي خواست معلوم بشود.
چهارم: چون مي خواست معلوم بشود، ولي معلوم نشده بود.

سووال دهم: آقاي احمدي نژاد در نامه اش نوشته بود« شما با تاريخ آشنايي داريد.» چرا احمدي نژاد فکر مي کرد بوش با تاريخ آشنايي دارد؟
اول: چون خودش با تاريخ آشنايي نداشت.
دوم: چون با جرج بوش هم مثل تاريخ آشنايي نداشت.
سوم: چون فکر مي کرد بقيه روساي جمهور با او فرق دارند.
چهارم: چون اصولا آشنايي نداشت.

سووال يازدهم: پس از خواندن عبارت «مردم شجاع و مومن ايران نيز سوالات و گلايه‌هاي بسياري دارند.... كه من در اين نامه به آن اشاره نمي‌كنم. » فکر مي کنيد چرا رئيس جمهوري اسلامي ايران گلايه هايي را که مردم ايران از بوش دارند مطرح نکرد، اما گلايه هايي را که مردم آمريکا بايد از بوش مي کردند، مطرح کرد؟
اول: چون در آن زمان مسائل آمريکا به رئيس جمهور ايران مربوط بود، ولي مسائل ايران به او مربوط نبود.
دوم: چون احمدي نژاد خيلي دلش به حال مردم آمريکا مي سوخت.
سوم: چون مسائل آمريکا به ايران مربوط بود، ولي مسائل فيمابين ايران و آمريکا به مالزي مربوط بود.
چهارم: چون احمدي نژاد مي خواست مشکل آمريکا را حل کند، ولي نمي خواست مشکل ايران و آمريکا حل بشود.

سووال دوازدهم: چرا رئيس جمهور سابق ايران در نامه تاريخي اش به جرج بوش، سووالات زير را در مورد عمليات 11 سپتامبر پرسيد؟ «چرا جنبه‌هاي اين حمله مخفيانه باقي مانده است؟ چرا چيزي در رابطه با آن‌كه چه كسي مسووليت اين حملات را بر عهده گرفته است، به ما گفته نمي‌شود؟ و چرا آنها كه مسوول و مقصر شناخته شدند، مورد محاكمه قرار نگرفتند؟»
اول: چون در آن زمان دولت آمريکا موظف بود هر ماه گزارش مشکلات امنيتي اش را به رئيس جمهور آمريکا بدهد.
دوم: چون احمدي نژاد يادش رفته بود که رئيس جمهور ايران است يا رئيس مجلس سناي آمريکا.
سوم: چون تا آن زمان هيچکس جز احمدي نژاد دلش به حال امنيت مردم آمريکا نمي سوخت.
چهارم: اصولا، محض تفريح.

سووال سيزدهم: چرا رئيس جمهور سابق ايران در پيام تاريخي خود گفته بود: «همان‌طور كه جنابعالي آگاهيد، در برخي از ايالت‌هاي كشور شما مردم در فقر به سر مي‌برند. چندين هزار بي‌خانمان و بيكار مشكلي عمده در كشورتان به شمار مي‌رود.» علت بيان اين جمله چه بود؟
اول: چون در آمريکا مردم از فقر مي مردند، اما در ايران و آفريقا و آمريکاي لاتين مردم وضع شان توپ بود.
دوم: چون در آمريکا چندين هزار بي خانمان و بيکار وجود داشت، در حالي که در ايران چندين ميليون بي خانمان و بيکار وجود داشت و در آن زمان چند هزار نفر صد برابر چند ميليون نفر بود.
سوم: چون احمدي نژاد خيلي به فکر فقرا بود و هرکاري مي کرد نمي توانست جلوي خودش را بگيرد.
چهارم: چون در آن زمان احمدي نژاد از وضع فقر در آمريکا اطلاع داشت، ولي بوش اطلاع نداشت، در عوض بوش در مورد فقر در ايران اطلاع داشت، ولي احمدي نژاد هيچ اطلاعي در مورد فقراي ايران نداشت.

سووال چهاردهم: چرا احمدي نژاد در پيام خود به بوش گفته بود:« قصد ندارم كه كسي را ناراحت كنم.»؟
اول: چون قصد نداشت.
دوم: چون قصد نداشت ولي دست خودش نبود.
سوم: چون دست داشت، ولي قصد نداشت.
چهارم: چون قصد داشت، ولي نمي خواست معلوم بشود.

|+| نوشته شده توسط Mani در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:29 | 
دهقان فداکار ورژن جدید
کلیه اتفاقات زیر درسال ۱۴۰۰ اتفاق افتاده است..

اواسط تابستون بود ، از اون روزهای گرمی که هیچ اسبی برای چرا بیرون نمی اومد..

زیرعلی بیلشو گذاشته بود روی دوشش و خسته و کوفته داشت از سر زمین برمیگشت.

امسال اوضاع بارندگی و هوا خوب نبود و مجبور بود بیشتر کار کنه تا محصولش خراب نشه.

توی این فکر بود که با پول اتمی که قرار بود رییس جمهور بهش بده بره یه زمین نقلی بخره و مرکز غنی سازی  بزنه... !

آخه تو تلویزیون همش از غنی سازی اورانیوم و مزایای استفاده از انرژی هسته ای میشنید.

دیروزم رفته بود از ناصرخسرو یه دستگاه سانتریفیوژ برای چاق کردن چپقش خریده بود.

زیرعلی توی این حال و هوا بود که یهو چشمش افتاد به ریل قطار که از جا کنده شده بود.

--وای خدایا چرا من؟ چرا این بلا باید سر من بیاد..یعنی دوباره باید پیراهنمو اتیش بزنم؟

--به پیراهن ادیداسش که زنش برای روز تولدش براش خریده بود نگاه کرد..

نه اگه آتیشش میزد زنش از شلوارش بادبان درست میکرد..

--حالا باید چکار میکرد؟

تصمیمشو گرفت...

بیلشو گرفت دستش و شروع کرد به کندن زمین ،

اونقدر کند و کند تا به زمین سفت رسید..

دست کرد توی چاله و سنگ اورانیوم رو برداشت حالا فقط باید اون رو غنی میکرد..

یه چیزایی در مورد سانتریفیوژ شنیده بود پس فورا اونو از پالون خرش در اورد و سنگ رو انداخت توی اون و شروع کرد به غنی کرد..

همینطوری هم دستگاه رو تکون میداد...

بعد از یه مدتی اورنیوم غنی شد اونم ۸۰ درصد...

بقیشو دیگه بلد بود دست کرد تو جیبش و فندک رو دراورد گرفت جلوی اورنیوم و

 بووووووووووووووووووووووووووووووووم.....

(در این لحظه زیرعلی و نویسنده داستان هردو باهم پودر شدند)..

یه نور عظیم و یه صدای مهیب ایجاد شد و تمام قطارهای دنیا متوقف شدند..

زیرعلی هیچی در مرد خطرهای انرژی هسته ای نمیدونست..

اخه توی تلویزیون همش در مورد فواید انرژی هسته ای گفته بودند و هیچکس درباره خطرهای اون نگفته بود...

اون سال جایزه نوبل شیمی به زیرعلی به خاطر تبدیل قطار به پودر اهداشد و سالروز پودر شدنش رو به نام روز خاهتان (خطرات استفاده از انرژی هسته ایی توسط اشخاص ناخلف) نامگذاری کردند

......................................................................

نکته ۱ :تمامی این اتفاقات در حدود ۲۰ سال بعد اتفاق افتاده و به علت سرعت دانشمندان هسته ای کاملا منطقی هستند

نکته ۲ :کلیه افراد و اسامی و مکانها کاملا تدبیر شده است و اصلا اتفاقی نیست

|+| نوشته شده توسط Mani در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:5 | 
خواهر حجابت را.. برادر نگاهت را.. مادر شوهرت را.. شوهر خانمت را.. را
نظر به بالا گرفتن بحث بد حجابی و مبارزه با مانکن های خیابانی...

بدینوسیله معایب و مزایای بدحجابی را میشمارم...

نتیجه گیری خوب بودن یا بد بودن بدحجابی به عهده شما:

 مزایای بدحجابی و مانکن خیابانی بودن:

۱-تغییر کاربری دستمال سفره و دم کنی به روسری و صرفه جویی در پول و پارچه

۲-بچه مطرح شدن خروش و دارکوب به علت مد شدن مدل موی خروسی و بالا رفتن قیمت خروس در حد گاو

۳-بالا رفتن بی سابقه فروش گن های لاغری سونا بلت در حد کمپانی مایکروسافت به علت پوشیدن مانتوهای بدن نما و خوش هیکل بودن ۹۰٪ دخترای ایرانی (روم به دیوار مورچه خاک به گور)

۴-تولید نیروی برق و الکتریسیته و از راه اشعه تولید شده زلف دختران ایرانی در حد نیروگاه بوشهر

۵-قوی شدن چشم مردان ایرانی در حد تلسکوپ و گسترش زبان فارسی خصوصا این ضرب المثل((یه نگاه که حلاله))

۶-کاهش نرخ بیکاری افراد شاغل در شغل های شریف خفاش شب..عنکبوت..اتو زنی..تاکسی مرسی..مدیریت خانه عفاف..

۷-ایجاد بازار کار برای دختران ایرانی به عنوان حوری در بهشت و دوبی

۸-پر شدن اوقات فراغت برادران همیشه در صحنه بسیج و برخورد با خانمها

۹-پیداش شدن خیلی میلیون جنیفر لوپز که استعداد انها سالها زیر مانتوی گشاد هدر میرفت

۱۰-افزایش فروش انواع گریس و متعلقات به علت نیاز دختران برای پوشیدن و دراوردن مانتوهای چسبان

۱۱-پیدا شدن دو نقطه برجستگی جدید اضافه بر برجستگیهای قبلی دختران ایرانی نظیر دانشگاه و اشپزی

۱۲-تکامل چشم مردان ایرانی و قابلیت چرخش در ۳۶۰ درجه برای دید زدن حداکثر داف ممکن

 

گزارش تصويري : مبارزه با بد حجابي

گزارش تصویری ازدومین روزه مبارزه بابدحجابی

|+| نوشته شده توسط Mani در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:1 | 
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar